از آن روزهاست که با خودم تو دل خودمم هم حرف نمی زنم.از صبح که بیدار بودم با خودم عجیب قهر بودم.پنجم هر ماه همینطور است.دوست دارم سیگار بکشم تصویر هایی که جلوبم رژه می روند را نگاه کنم.از صبح ساعت ۶ تا حدود ساعت یک شب.
امروز هم برنامه همین بود.دو تا فیلم دیدم و کتاب آندره مالرو"ضد حاطرات" رو که به آخرش نزدیک بود تموم کردم.انبوه لیوان ها رو شستم و در تمام این لحظه ها تصاویر جلویم وول می خوردند.حی وقتی شرح وقایع روزانه مامان رو پای تلفن می شندیم یا وقتی دوستم رو دلداری  میدادم .الان که به اومدن تو نزدیک میشه شرایط کمی متفاوت تره.
صورتم رو شستم.نماز خوندم لاک زدم.چای دم کردم و کم کم دارم با تصویرهای مخوف جلوی چشمم خداحافظی می کنم.
خواهران وحدت دارند برایم "از شوق رسیدن" می خونند.
پای مانیتورم به این شکل ها هی بی محلی میکنم اما هنوز هستند.