زن آفريـــــــــــد
یادت میاد همسر عزیز ومحجوب و دوست داشتنی من؟یادت میاد اون دختره که اسمش زینب بود،خیلی عادی با هم چت می کردین؟به اونم گفته بود من دارم فوق می خونم یو چی؟تف تو این فوق که چه قدر دعا دعا کردم قبول شی حالا هوا برت داشته که خیلی آدمی...می دونی اظهار وجود به آدما وقتی که ربطی نداره،وقتی که ازت نپرسیدن ،زیاد پسندیده نیست؟ کاش حرف می زدی.کاش حرف می زذیم حتی الان هم که به لباس های آویزان شده از دسته ی مبل و صندلی و در و دیوار که نگاه می کنم،سرم سوت می کشد پیرهن چارخونه زرشکی دارد با صدای بلند بهم می خندد. خنده ی پیرهن سبز حنایی دارد دیوانه ام می کند.حتی پلیور سرمه ای که مامان برات آورد. زندگی لباس ها کتاب های این کتابخانه ی مرتب دارد روی سرم خراب می شود زندگی دارد خرخره ام را فشار می دهدچه کار کنم. چرا نگفتی؟چرا دیوانه ام می کنی؟حرف بزن از خودت بگو.احساس می کنم روزهای آخر رابطمونه.تو رو خدا نجاتم بده .من هنوز احساس مي كنم اين رابطه ارزشمنده می دونم تو دیو نیستی. شاید اگر کسی بیایید ردیف پست های منو بخواند فکر کند تو خیلی بدی.اما تو خیلی بد نیستی.ما لحظات خوبی هم با هم داشتیم.ما هم سالها برای به هم رسیدن صبر کردیم.جشن عروسی گرفتیم.ماه عسل عاشقانه رفتیم.از بودن با هم لذت بردیم.دلمون برای هم تنگ شده.من هم بارها تمام پول هایم را جمع کردمو کادو های هیجان انگیز برایت خریده ام.همیشه و همیشه با غذاهای خوشمزه و لباس قشنگ و تمیز و اخلاق خوب انتظارت را کشیده ام.بالا پایین ها را کنار آمدیم با هم. اما این کارهایت از توانم خارج است.خیلی از این جور قضایا را نگفتی اما من می دانم.ممکن است از تعدادیشون هم بی خبر باشم.یادت می آید یک روز قسمت دادم گفتم هرچی من نمی دانم بگو که من این همه پی در پی سورپرایز نشم.گفتم چیزی هست که ندانم؟گفتم تمام شد؟گفتی تمام شد. اوضاع بد تر و بدتر میشه.حال خوشی ندارم نشون می دم که آرومم که بهترم اما هیچ کدوم ازینا نیست، اینجا ظهر است به افق تهران به ساعت شرعی من الان تمام راه ها مسدود است و من کینه ی تمام لحظه هایی را که خالصانه اعتمادم خدشه دار شده در سرم می پرورانم و اصلا به ابعاد قضیه فکر نمی کنم.به بدتر ها و پیشامدهای زتدگی دیگران فکر نمی کنم به خودم فکر می کنم و زجر میکشم. به اندازه ی تمام دوستت دارم هام.دوست دارم ها ،دوستت دارم ها .تازه بک سال شده که ازدواج کردیم و خانه بوی خیانت می دهد
حس بدیه که فکر کنم همیشه چیزهای زیادی هست که پنهان کرده ای/ می کنی. سلام اوضاع فرق کرده.اوضاع من بر خلاف اوضاع این روزهای ایران بهتر شده. پر از حس های متناقضم.خدای مهربان .محترم یا ملطفتشان کن.یا از این ذهن صاحب مرده ام بروند که بروند انگار یک زنجیر بزرگ و ممتد ادامه دارد پشت رویا هام روی گردنم که سنگینی می کند دلم میخواهد بمیرم. فی الواقع دوستان اگر "دعا" بلد هستید برای ما هم بکنید.ما هر چه را که بلد بودیم نتوانستیم در برابر حکمت خداوندی بخوانیم.رویمان نشد.آدمی ست دیگر گاهی با خالق هم توی رو دربایستی قرار میگیرد از آن رو دربایستی ها که نمی باید. اما دعای دوست خوش تر است من می گویم خداییش یادتان نرود شما هم تاکید کنید،ممنون دارم به این فکر می کنم که حتما منم میرم سر کار.حداقل اول ها که حتمی میرم.فکرشو بکن الان رفتم نارنگی و موز و بادمجون و نون و ۱ کیلو گوشت خریدم با یه مرغ تمام حسابم خالی شد.چه برسد به بعدن. ولی دلم می خواد این خواهر مکرمم ۲ ساعت تمام حرف نزنه و فقط گوش بده تا براش بگم چقدر احساس می کنم به باد رفته.هیچی نمونده ازش جز یه موجود حسود غر غرو.چقدر دلم می خواد بدون پرده بتونم حرفامو بهش بزنم و بگم چقدر رفتاراش زننده ست و کاملا حماقت از پشت کلام و رفتارای بچه گونش معلومه.چه قدر دوست دارم یاد بکنم از روزایی که اون برام مثل یه معلم بود یا نه مثل یه بت چقدر ازش چیز یاد گرفتم و چه چیزهایی که بود و من یاد نگرفتم اما الان دیگه اثری از اونا نیست. سلام میکند این که نشسته پشت لحظه هایی که مختص به او نیست.سلام می کند این که دوست دختر تو نیست.زن تو نیست نامزدی در میان نیست حتی روسپی کار بلدی هم نیست. از پشه کشتن روی مانیتور تا صلوات و آیه الکرسی و داد و کلرودیازپوکساید و گیج می رود سرم دور خاطره ات. سه روز بود یا جهار روز یا یه عمر یا یه ثانیه؟ خونه خالی شده.مثل دیونه ها شدم.می دونم ناراحت می شی اگه اینو بهت بگم.نمی گم.اما خیلی دلم گرفته دیگه مطمئنم کاملاْ افسرده شدم.حتما می رم دکتر شاید همین امروز.انقدر افسرده دور وبرم بوده که سریع دست بجنبونم و به خودم بیام.ورزش هم باید بکنم.با این صدمات ناشی از این شبه تصادفی که این هفته برام پیش اومده فقط می تونم برم شنا. خیلی روز منتظر امروز بودم.یلی روز خیلی چیزا رو نگفتم تا این روز شیرین تر باشه.ناله نکردم نگفتم تا همین چند ساعت پیش منتظر جواب مغز و استخوان بابا بودیم که هنوزم نیومده نگفتم که چه قدر بهم بد گذشت.نگفتم از استرس داشتم می مردم.نگفتم سوز دو تا کورتون نشست توی عمق شانه ام.مهم نیشت؟مگه مهمه؟خوب تو هم نگفتی چقدر سخت بود. زودی بیا! پ.ن. الان اس ام اس زدی،چرا نمی رسم؟...کلی ذوق کردم
از بس که احساسات منفی تو تک تک سلول های بدنم نفوذ کرده از بس که عصبانیم.فقط دلم می خواد عصابنیتم رو سر اشیا خالی کنم.الان در ماشین ظرف شویی رو آن چنان کوبیدم کهحزصم خالی شه/نشد.
کامنت یکی از خواننده های وبلاگم،وبلاگی که مدت ها بود بهش سر نزد بودم ،حس عجیبی در من ایجاد کرد.
حس این که کسی پی گیر زندگی آدم هست،این که کسانی هستند توی دنیای مجازی برای آدم نگگرانند واقعا دلچسبه.خودم بارها پیگیر آدمها و خاطرهاشون بودم از طریق وبلاگاشون و ازین کار خیلی لذت می برم.
در هر حال،حال من خوبه و جز این گردن درد که امروز اومده سراغم درد و رنجی نیست.سر کار میرم،فوق لیسانس قبول شدم(البته رشته مورد علاقه ام نیست) زندگیم بهتره احساس می کنم همه چی بیشتر از قبل سر جاش قرار داره.نه اینکه بگم الان سرمست و سرخوشم،اما مشکلات توی این نه ماه اخیر وجدانا کمرنگ شدن،با همسر مشکل خاصی ندارم،اگرم چیزی باشه در حد همون مسائل روتین که برای همه هست که زود میاد و زودم می خوابه.
سعی می کنم ازین به بعد بیشتر بیام اینجا.تو این مدت بارها احساس تنهایی کردم دلم برای اینجا تنگ شده اما نمی دونم چی شد که سر نزدم،سعی می کنم بیشتر اینجا باشم.دوست خوب ناشناسم ازین که چند بار پیغام گذاشتین و نگران حال من بودین واقعا سپاسگزارم
چند ماه بود صحبت نکرده بودیم؟صحبت می کردیم ها.اما نه اینطور!احساس می کنم باری چند تنی از روی شونه هام برداشته شد.
به اندازه ۶ سال عمرم گریه کردم.نه اینمه بگم اوضاع گل و بلبل شده.اما خیلی هم از گل و بلبل دور نیست.ار خدا می خوام دیگه مسئله جدیدی پیش نیاد تا بتونم آروم آروم ذهن خسته ام رو آروم کنم.
و از روزهای پیش رو بیشتر لذت ببرم.
سعی می کنم به این سال اگذشته فکر نکنم.گذشته برام بشه سالهای پیشتر و پیشتر.
دوستت دارم.به موقع سراغم اومدی:)
تا حالا شده تو هم این حس را تجربه کنی؟دلم می خواد حرف بزنم حرف حرف.دلم می خواد داد بزنم اشک بریزم.احساس می کنم هر روز این دنیا آوار می شود روی سرم.
چرا اذیتم کردی؟چرا ازدواج کردی؟چرا با من دوست شدی؟چرا زندگیم رو سیاه کردی.حالم ار خودم بهم می خوره دلم می خواد فرار کنم برم برم برم اینقدر دور تنهایی بشینم و به حماقت خودم بخندم.
چه قدر احساس زرنگی کردی؟وقتی من نمی دانستم و بی خبر بودم از تو واقعی،چه حسی داشتی؟توی دلت به من می خندیدی؟خودت را هوشت را تحسین می کردی و قتی من فکر می کردم کاملا میشناست؟وقتی تمام شناخت من از تو چیزی بود که نبود ،احساس رضایت داشتی؟
دوست دارم برم و تو رو با تمام چرا های اطرافیان تنها بذارم.دوست دارم تف کنم به تمام اون چیزایی که فکر می کردم با هم ساختیم.هر چی اطرافم را نگاه می کنم جز حماقت هیچی نمی بینم فقط و سکوت سکوتی که همه جا رو گرفته.تو رو این خونه رو حتی همه ی حرف هایی که می زنم رو.
.آخه چرا من باید حالا همه این ها رو بفهمم بعد این همه سال هر هفته یکی ،هر ساعت یکی.بسه دیگه کی اینکابوس تموم میشه؟کی آخرین چیز رو من در مورد تو میفهمم؟
سکوت نکن لعنتی !حرف بزن.داد بزن.گریه کن.مبارزه کن این بی تفاوتی ات داره دیوانه ام می کنه حالم از تمام شعر ها و لحظه های عاشقانه و خاطره های خوبم بهم می خوره.بی اعتمادم.به زمین به زمان از همه بیشتر به تو.چند بار پرسيدم این آخریشه؟چند بار گفتی آره؟در مورد خودت بگو/بگو چه حالی داشتی وقتی این کارا رو می کردی؟بگو اگر اشتباه نبوده تمام این شماره ها و عکس ها . آدم ها و آی دی ها ارتباطات عادی روزمره بوده.
می دانی کی را می گویم؟امشب اس ام اس که آمد.گفتی حامد است جوابش را نمی دهی چون چند بار تا حالا پیگیرش بودی تماس گرفتی اما اون هیچ وقت تماس نگرفته.گفتم جوابش را بده گناه داره شاید شرایطش بد بوده.گفتی احتمالا این اس ام اس غمگینانه اش مربوط به همان دختر رییس شرکتشان است که عاشقش بود.گفتی اما من باور نکردم.باور هم نمی کنم.برای اینکه مطمئن شوم زنگ هم زدم.دختر بود حامد نبود.
احتمالا این ها مربوط به گذشته است.احتمالا همین روزها می ایی اعتراف هم می کنی.اما به خد ا دیگه خسته شدم.از ناراحتی دارم می میرم.به هیچ کس هم نمی تونم بگم.
خسته شدم از بس دلایل الکی برای گودی زیر چشمام و ُناراحتی ام آوردم.دلایلی که به دوستای نزدیکم می گم به نظر خودم هم احمقانه میاد مثلا:آخه کمکم نکردم خونه رو جمع جور کنم/آخه همیشه خسته ست و ....)
از آن موقع چند ماه گذشته؟چند اتفاق جدید افتاده؟فردا می روم. دلم نمی خواهد به چیزی فکر کنم.
خسته ام خسته
نمی دونم چرا من زود شصتم خبر دار میشه.فکر می کنم خیلی وقت بود که با مسنجر کار نکرده بودم،توی ایمیل یاهو خودم نرفته بود،چه برسه فضولی و سرک کشی به ایمیل شوهر محترم
هرچند که همون دفعاتی که سرمو کشیده بودم تو زندگی خصوصیِ خوصوصیش چیز چندان جالبی عایدم نشد و هنوز اون سایه بی اعتمادی،ته تموم دوستت دارم ها هست وطعمش رو حتی به شام وناهاری که می پزم می ده.
امروز اما فضولی کردم.همون موقع که دیدم درس نمی خونی و فردا امتحان داری و حال خوشی پیدا نکردی وقتی دیدی چه قدر برای دوستم اشک می ریزم،همون موقع که پای کامپیوتر بودی و می خواستی ایمیلت رو چک کنی ،دوست داشتی من نباشم و گفتی دلت قهوه می خواد و منو دک کردی،همون موقع بوش اومد"بوی دوستت ندارم" همون موقع به سرم زد فضولی کنم وکردم.
بازم شوهر با یه دخترکی ایمیل بازی کرده بود.در حد سلام و علیک و تو چی خوندی و ورودی چندی...نمی دونم من همیشه اول آشنایی می پرم وسط،با این یه عادت گند مجردیِ که مونده تو وجود اون و باید از همه مشخصات بگیره.به نظر خودش که اینا خیانت نیست.به نظرش زنگ زدن به دوست دختر سابقش که رفته فرنگ مشکلی نداره.ایمیل زدنش وقتی دوباره به شهری سفر کرده که قبلا با اون رفته اونجا و زنده کردن خاطرات هم لابد عادیه،از دخترای مختلف مشخصات گرفتن هم حتما که نرماله،شماره تلفن های دختر ها رو با نام تقی ونقی وحسن هم که خیلی کار روتینیه.سیو کردن شماره ی دوست قدیمی تو کلوپ،داشتن یه آی دی یا اسم جعلی،داشتن فیس بوک دیگه با عکس و اسم جعلی...همه وهمه از روزمره های زندگیه.اسم این ها که خیانت نیست.
خیانت وقتیه که من وارد بشم و تو با یه دختری لم داده باشی رو کاناپه پذیرایی؟این کار رو که نکردی،خیلی خفیف تر از اینا هم که نکردی.من باید این چیزهای ریز رو مثل چای صبح زود قورت بدم و یه سیگار روشن کنم و شجریان گوش بدم.
مطمئنم آخر بحثمون وقتی بهت بگم"عزیزم،میترا کیه؟" به این ختم میشه که یه کنجکاوی ساده بود از بچه های سمپاد بود،دانشگاه ما هم درس می خوند،اسمش آشنا بود/همین// و احتمالا چند روز اخلاق تلخ.
این ماه ها به جای سزهاملینگ و ادگار مورن،تو کتاب های تخصصیم فقط اتاق تاریک نیمه شب ۵ اردیبهشت رو می بینم که اون آف لاین مزخرف رو تو مانیتور دیدم و با خبر شدم هنوز همون عادت های قبل از دوستمون رو داری.همون روز که قداستت مرد
مثلا همین که "حسنی" اس ام اس بزند، خودت خود جوش بگویی سربازم بود . ماه ها بعد دست خواهر زاده ی کوچولویت برود روی همین شماره ،و یک خانم خودش را خفه کند که الووووو.
این مثلا ها خیلی جلوتر می تواند برود، می شود خیلی ساده باشد،می تواند دور تر شدنمان را بگوش اطرافیان برساند، می تواند خیانت باشد، می تواند بی حوصلگی در طرح مسایل خیلی ساده با گول زدن خودمان که نداند بهتر است.
اما حقیقتا روزی تحملش سخت تر می شود
بودنت حتما خوب است.اما نبودنت نباید آنقدر سخت باشد که تمام چیزهای خوب را تحت تاثیر قرار دهد.
همیشه همه چیز متعادلش بهتر است.منطقی جلو می روم.بت بودی برای من خورد شدی.تشخیص راست و دروغت انقدر برام سخت شده که ترجیح می دم بهش فکر نکنم.زندگی عادی جریان داره و من هم باهاش حرکت می کنم.حتی اگه نیای.حتی اگه خسته بشی.
با خودم در جنگم بین رفن و ماندن.تمام لحظه ها بغضی ست که گاهی بالا هم نمی اید
دارم از تو ویران میشم،به لحظه هایی فکر می کنم که تو اونجوری نبودی که نشون می دادی هستی.تمام این چهار سال جلوی چشمم میاد.لحظه ای که با من بودی ، با یه دختر دیگه کردی و حرفهای بچه دبیرستانی می زدی چه حسی داشتی؟فکر می کردی من بفهمم چه حسی پیدا می کنم؟
کاش حداقل یه درصد احتمال می دادم اینطوری هستی که انقدر شوکه نمی شدم
این حس همیشه با من است
امروز هم برنامه همین بود.دو تا فیلم دیدم و کتاب آندره مالرو"ضد حاطرات" رو که به آخرش نزدیک بود تموم کردم.انبوه لیوان ها رو شستم و در تمام این لحظه ها تصاویر جلویم وول می خوردند.حی وقتی شرح وقایع روزانه مامان رو پای تلفن می شندیم یا وقتی دوستم رو دلداری میدادم .الان که به اومدن تو نزدیک میشه شرایط کمی متفاوت تره.
صورتم رو شستم.نماز خوندم لاک زدم.چای دم کردم و کم کم دارم با تصویرهای مخوف جلوی چشمم خداحافظی می کنم.
خواهران وحدت دارند برایم "از شوق رسیدن" می خونند.
پای مانیتورم به این شکل ها هی بی محلی میکنم اما هنوز هستند.
مگر دارم به تو نامه می نویسم که می گویم سلام؟همش دارم احساس می کنم پشت سرم ایستاده ای و داری مثل اوقاتی که داریم با هم اخبار را پی می گیریم،سطرهایم را می خوانی
دیشب به من گفتی:چته/افسرده شدی امروز.
امروز؟عزیز دل من الان بیشتر از یک ماه است که به زور قرص دارم می خندم به این همه آشفتگی.
اما نمی گویم به تو.چون می دانم تو هم خسته .مثلا با این کار می خواهم نشان بدهم که درک می کنم.می دانم که تو هم خیلی چیزها را نمی گویی .می فهمم سخت است اما می دانی که تمام دنیا را از چشمانت می خوانم بارها تعجب کرده ای.نمی دانم یادت هست؟
خیلی چیزها را نمی گویی می دانم با کسانی که می دانی چقدر زجرم داده اند صحبت می کنی از لابه لای حرف هایت از متن چشم هایت می خوانم.مگر ما حرف ناگفته داشتیم با هم،که این روزها برای اینکه به هم بگوییم همه چیز عادی ست ،این همه به هم نمی گوییم؟
یادتمی آید به من گفته بودند زشت یا تو همین حدود.یادت می آید چند وقت نگاهشان هم نکردی؟یادت می آید خودم اصرار کردم بس است؟
حالا از بس که رنجوری و حوصله نداری اصلا هیچ حمایتی نمی کنی؟اون روز که داشتم در پیش نگاهشان زار زار گریه می کردم چقدر دوست داشتم بیایی در آغوشم بگیری اخمی کنی حمایتی ،بگویی بس کن!
اما چون توان نداری دیگر کشیدی کنار.من هم باور کن دیگر بریده ام.کاش قبل ازین که نقطه ای پایان این کاجرا می گذاشتی چتر حمایتت را می کشیدی روی سرم که انقدر آسمان خراب نشود این رو.
کاش الان بالای سرم بودی و این خط ها را بدون این که رد بی حوصلگی را در صورتت ببینم می خواندی.
اما خوابیدی خر و پفت هم تمام خانه را پر کرده
امروز بیش از هر روز خسته بودی.
اما در تمام این لحظات یا شاید لحظات مشابه فرقی نمی کند یا وقتی دارم ظرف میشورم یا لحظه هایی که آرامشم رو در خط به خط داستان های کوتاه می کاوم.وقتی پاچه شلوارت را اندازه می زنم تا کوتاه کنم. وقتی می روم خرید. وقتی در آغوش تو تمام دنیا را به آب می دهم . وقتی جر بحث های کوچک در می گیرد یا خیلی بزرگُ وقتی تمام وجودم خشم است وقتی از در خانه میروم بیرون وفکر می کنم دیگر هیچ وقت بر نمی گردم وقتی دقایقی بعد از این دارم شام را می کشم.در تمام این لحظه ها حس گندی وجودم را می خراشد.حس آمیخته به تلخی که تمام روزهایم را پر کرده.اشکم را در آورده.
آه از نهادم بلند کرده.تمام روزهایی که همه با شادی آغازشان کردند و ادامه اش داده اند برایم با تلخی بی مثالی آغاز شده که ذکر مصیبتش را می دانی.در گیر بوده ای دفاع کرده ای نقد کرده ای توپی وتشری.
تمام اینها با سرخوردگی وخستگی تو همراه است.تو.که من انتظار دارم تمامش را درک کنی.
حداقا خستگی مشترکمان را به رسمیت بشمار.
نمی دانم تا کی این وضعیت ادامه دارد.دلم یک راه تازه می خواهد
یه جاهایی انقدر صبوری می کنم که خودم هم باورم نمیشه اما یه وقتایی برعکس.
زمونه خیلی چیزا رو عوض می کنه.
وقتی تو شرایط قرار بگیری می بینی خیلی حس و حال هایی که دیگرون داشتن و بهت گفتن و تو دلت چقدر تجزیه تحلیل کردی تا بتونی درکشون کنی،خودت هم داری.
دارم فکر می کنم بعضی ها چقدر "انسان" هستن که می تونن تظاهر نکنن.می تونن حال و هواشون رو کتمان نکنند.
دستهام که همین طور. از سوزش گردن که کی رسد تا مچ.هوار هوار از این زندگی "دو سر گهی".
این من هستم که روزهایم نابود شده اسفندم دود شده ودارم فکر می کنم تنها کاری که می توانم انجام بدهم قطعیت است.
مسخره ست نه.فکرش را بکن عمیق ترین مسایل هم بین ما سد نمی شود و دوستان هی سنگ می اندازند .فقط دست و پایم زخمی شده.فقط خشم آمده تا مرز گلو دلم جنگل می خواهد که عربده بکشم.دلم کوه می خواهد لم بدهم روش غمم نباشد.
"حواست هست که زاییده ی حماقت یک مشت آدمی؟"
حواسم هست .
از حماقت ادم ها می ترسم.از خستگی تو.از خودم که بریدم.
فکرش را بکن من حرف هامو زدم.گفتم اگر نشود بد می شود.یا شنیدی که هیچ.یا هم حواست پی حماقت آدم ها بود که باز هم فرقی نمی کند.
تنهایی هم بد نیست.
حالا ما سعی مان بر این است که شرم حضور را کنار نهاده و رو در روی قادر مطلق حرف دلمان را بگوییم خدا می داند، من هم میدانم که می داند، اما شنیده ام که گفته شده "بخوان مرا "
همیشه حتی وقتی امروز برای اولین بار دلم خیلی سیاه شد و وقتی دوست داشتم بفهمم چرا خودت این مسئله به این سادگی رو حتی تو ذهنت طرح نکردی بازهم وقتی گوشه ی اتاق زیرپوشت رو دیدم که رو انبوه وسایل در هم ریخته ی این روزهای خونه جا خوش کرده احساس کردم دلپذیری، احساس کردم حتی الان حتی الان که شاید باورت نشه یه زیر پوش رنگ و رو رفته منو غرق می کنه تو یه عالمه حس خوب.
همین حالا با همه ی چیزهایی که سرجاشون نیست خوشحالم چون می دونم تو جای همه چیز رو خوب می دونی، می دونم اوضاع آروم میشه و همه چیز سر جای خودش قرار میگیره.
من،تو و زیر پوش آبی رنگ
مامانم میگه خانوما که ازدواج میکنن کم خرج میشن کلی هم مثال میزنه.اما من که نمی تونم .نه می تونم
نترس عزیزم.
شِت
.همش میام به این چیزای تخمی فکر کنم که فکرم از چیزای تخمی تری که تو ذهنم گیج می خورن خلاص شه.
تو حالت خوب نیست شرایطت هم.خسته شدم که اینو ته هر جمله ای هر خری گوشزد میکنه . خرهایی که هیچ چیز به اونها نگفتم خرهایی که این مدت تمام انرژیم صرف اونا شد تا نیشم گندمی ام باز بمونه که خوبم
خر هایی خوب خرهایی که نه یعنی خر یعنی بزرگ.بزرگ ها کوچک هایی که خیلی هاشونو رو دوست تر می دارم از همه از خودم حتی.شاید هم به خاطر همین این انرژی بیشتر وبیشتر صرف شد تا نیشم باز بمونه.
باز هم حرف تکراری میزنم تنهام.وگه بزنه گه بزنه این کتابا رو این فیلم ها این سایت ها هم
که هی تلاش می کنم وهی تلاش می کنم وباز.
دور سرم درد نشسته توی سرم نیست دورش چمباتمه زده و تهدیدم میکنه.تهدیدم میکنه هی خواب های ناجور میبینم هی می پرم هی درد هی کوفت.کلرودیازپوکساید راه گلو رو بلده فقط آب هم نمی
خواد سر میخوره می ره میشینه ته قلبم کنار این فکررهای گند و باهاشون بخث میکنه سعی میکنه کار به جنگ و دعوا نکشه دد منشی کنه و بیاد.
ای خدا ای خدا.دارم خل میشم.شدم؟هستم.
شرایطم خوب نیستم دلم می خواد یه لگد گنده بزنم زیر همه چی.
دوست دارم چیزایی که هزار بار برای خودم گفتم ده بار برای تو بازم بگم.
تو گوش کنی
.خسته نشی
حرص نخوری
پیر نشی
نری تو خودت
مریض نشی
دوست دارم کنار باشی نه نه دوست دارم جلوتر از من باشی صد قدم اینجوری بهتره دوست دارم ببینی چه خبره راهو باز کنی تا من بیام این اتفاقای مسخره همش از خستگی تو آب می خوره و سو استفاده بقیه.
چه احساس تهوع آوری وقتب بقیه بقیه ای که هرچه میکنی نمیتونی یه پل بزنی تا یادت بیاد برات چه کار کردن،در موردت نظر بدن.خستم عزیزم خسته .من که نه نگفنم مگر نمی گن چند قدم من چند قدم هم سایرین؟پوست پام کند.خسته شدم کی نوبت بقیه ست .دلم می خواد کودک درونم این روزها بازی میکرد شاد بود.اما حالا پیر شده گریه می کند گند میزد به خودش نه از کودکی،که از پیزی نمی تواند خودش را کنترل کنه
چرا پرت و پلا می گم.دیر میشه دیر میشه دیر میشه دیر میشه دیییییییر میشه.
یعنی یکی نیست بهت بگه مراقبش باش داره سکته میکنه؟یعنی خودت نمی فهمی؟مردم.دیر شد
برای کی حرف بزنم؟تو تحلیل رفتی خواهر من به باد رفتی دست شوهرت رو هم گرفتی و دوتایی با هم دارید سقوط می کنید.وقتی از مهمونی اومدیم بیرون باورم نمی شد وقتی تو یه بند داشتی به زمین و زمان گیر می دادی به حرف این و لباس اون و برای همشون ابراز تاسف می کردی و تند تند خط نشون می کشیدی خوشحال بودم که شوهرت سکوت کرده اما این تمام ماجرا نبود شما دست همدیگرو گرفتین دارید می رید پایین.با سرعت زیاد هیچ کس هم جلو دارتون نیست اون هم شروع کرد و تمام نکته هایی که از نظر تو دور مونده بود رو خاطر نشان کرد.
تمام طول راه داشتم دعا می کردم که تموم بشه این اجبار همراهی شما در مهمونی ها خانوادگی.اما دیدم مه دعای خوبی نیست حرف ها و بحث ها می مونه و هر مرتبه چشمام پر اشک میشه بابت این همه که نبودی و شدی!
محبوب من آه محبوب من و دوری تو و نبود تو و تو تو!
شایدم هم یک ساعت تمام با شرح کامل اون طور که دزدکی خمیازه بکشی برات تعریف کردم.همه این ها و خیلی بیشترش را هم وقتی خواب رفته ای شاید بگویم.
بگویم که احساس می کنم توی یک کره ی کوچک گرد تنها مانده ام و تو نیستی هیچ کس نیست.مادرم که نیم بند است گاهی هست گاهی آنقدر بد است که می خواهم کیلومتر ها دور شوم و فریاد بزنم.
خواهرم که اینطور.
کحبوب من آی محبوبکم!
چه روزهای خلوت بی خاطره ای.چه حس بدی .چه خردلی مایل به قهوه ای بدی است این روزها.چه قدر واقعیت تلخ است عزیزم.واقعیت اینکه تنهام که دور شدم از عزیزانی که تقدیر است عزیز بمانند.از عزیزانی کم رنگ و پر رنگی که حکم است عزیز بمانند عزیزانی که حتی تصور محو شدنشان آبروی مرا پیش خودم پیش تو می برد.
محبوب من آی محبوب من!
دلم می خواد خانه مان در باغی بنا شود در اطراف تهران.که گاهی مثل امروز که شدم آهٍ بلند تندی بکشم در حیاط و بغض بترکانم.
محبوبکم آه محبوبکم!
تنهام.
فاسق لحظه های تو نشسته سیگار ندارد بکشد چای ندارد بنوشد نا ندارد جیغ بکشد.توان ندارد درک کند.
فاسق لحظه های تو زل زده به دیوار به دنبال نقطه ای از خودش می گردد پی نشانی از خودش،اثرانگشتی خط لبخندی در تو.
تو مال من نیستی مال لحظه های من نیستی در دسترس دست های من نیستی.طعم آلبالوی زیر دندان هایمان مشترک نیست.حرف هایمان مشترک نیست.
غریبه ی خوب من که با تو بودن حق مشترک من با تمام آشنایان توست،سلام
تجلی حسادت های زنانه ی من در لابه لای نمی شود، درک کن های تو،سلام
معشوق ناپایداز لحظه های کوچک،سلام
دست های لای موهایم را می بخشم به کسانی که دست در دستشان می کنی فقط سلام
دقایق جیره بندی شده ام را بده،از ثانیه های من ندزد.دلیل نیار.حرف نزن.فکر کن.
عادلانه به سهم همه ی ما فکر کن عزیز نیم بند لحظه های دل انگیز
عشقورزيدن با دور تند
و بعد آرامگرفتن
مثل ردپای آهو
روی برف نو
کنار آنکه دوستش داری
اين همه چيز است
ريچارد براتيگان
فوت می کنم همه ی فکرهای خوب را به سمت تو ،کجایی؟
هنوز یه ساعت نشده که از در خونه رفتی بیرون.وهنوز یه ساعت نشده که اینطورم.تپش قلب داره منو می کشه.پوران داره"چشمای من میل به گریه داره" می خونه.و من مثل ابر بهار گریه می کنم.مثل دیشب که زار می زدم تو بغل تو.
حالم خوب نیست مثل شانس گه تو.که دو روز آروم نداری.این سری هم که اومدی یکی فوت کرده.می دونم که چقدر تو ذوقت خورده .حتی می تونم چهرت رو تصور کنم وقتی بابات داشته پشت تلفن این خبر رو بهت می داده.مکث کوتاهت جلوی چشمامه.تو دلت خالی شد یه لحظه.
وای خدا نمی دونم الان تو به من احتیاج داری یا من به تو.ولی هرچی که هست یه کمبودی وجود داره که انقدر جانکاهه.
نمی دونم خاصیت منه که موقع امتحانا افسرده میشم یا خاصیت امتحانا که انقدر روحم رو تخریب می کنند.
اگه بدونی این روزایی که باهم بودیم چقدر خوب بود حتما برای خودت جایزه می خری.کاش انقدر اخم نکنی و زود سرتو پایین نندازی بری پیش قاضی.دوست دارم یله بشم روی دستت همین الان و بهت بگم دست خودم نیست درک کن.واقعاْ روزای خوبی ندارم.
دارم مثل ابر بهار اشک میریزم و سردمه.دوستت دارم گوجه سبز خوشمزه ی منی تو
تو که حس منو به بابا می دونی.تو که بی صبری منو در مقابل درد می دونی؟تو که اعصاب خوردی های منو بعد از غرغر های مامان می دونی؟پس می فهمی چقدر سخت بود.حوصله ام سر رفت و چرا نمیای به خدا کوچکترین و مزخرف ترین حرف بود. که می خواستم سرم گرم بشه و یادم بره چقدر الان درد هست که این توش گمه.
یه هفته س دارم تدارک می بینم از میوه های خوشمزه ی تابستون که دلم نیومده بود بدون تو مزه مزه کنم تا یه عالمه چیز زیز و کوچولو.برای اینکه بهتر باشیم.برای این که همه چی سز جاش باشه و من خوشحال بشم از صسر ی که کردم از نگفتن هام.
احساس غرور می کنه آدم وقتی نتیجه صبرشو می بینه.
دلم برات تنگ شده!
| Design By : Pichak |

